۵۵ – وحشی بافقی
تو مپندار که:
«مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود»
چه گمان غلط است این!
برود! چون نرود؟!
۵۳ – مولانا
ای فلک!
بی من مگرد
و
ای قمر!
بی من متاب
ای زمین!
بی من مروی
و
ای زمان!
بی من مرو
ای عیان!
بی من مدان
و
ای زبان!
بی من مخوان
ای نظر!
بی من مبین
و
ای روان!
بی من مرو
۵۲ – حافظ
قامتش را «سرو» گفتم
سر کشید از من
به خشم
دوستان!
از راست میرنجد، نگارم!
چون کنم؟
نکته ناسنجیده گفتم
دلبرا!
معذور دار
عشوهای فرمای
تا
من طبع را موزون کنم
۴۸ – مولانا
چون گرسنه می شوی سگ می شوی / تند و بد پیوند و بد رگ می شوی
چون شدی تو سیر مرداری شدی / بی خبر بی پا چو دیواری شدی
پس دمی مردار و دیگر دم سگی / چون کنی در راه شیران خوش تگی
۴۷ – شفیعی کدکنی
این مدعیان که هر چه دیدند نُوَش
کردند به داسِ کهنه ی خود دِرُوَش
آری گله را چو روی واپس آرند
بی شبهه بُزِ لنگ شود پیشرُوَش
شفیعی کدکنی