۵۶ – سعدی

زایل شود

هر آن‌چه

به کلی کمال یافت

مه 8, 2012 at 4:45 ب.ظ. بیان دیدگاه

۵۵ – وحشی بافقی

تو مپندار که:

«مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود»

چه گمان غلط است این!

برود! چون نرود؟!

مه 4, 2012 at 1:02 ب.ظ. بیان دیدگاه

۵۴ – سعدی

پیام دادم و گفتم:

«بیا، خوشم می‌دار»

جواب دادی و گفتی که:

«من خوشم بی تو»

آوریل 26, 2012 at 5:19 ب.ظ. ۱ دیدگاه

۵۳ – مولانا

ای فلک!
بی من مگرد
و
ای قمر!
بی من متاب

ای زمین!
بی من مروی
و
ای زمان!
بی من مرو

ای عیان!
بی من مدان
و
ای زبان!
بی من مخوان

ای نظر!
بی من مبین
و
ای روان!
بی من مرو

مارس 17, 2012 at 4:40 ب.ظ. بیان دیدگاه

۵۲ – حافظ

قامتش را «سرو» گفتم
سر کشید از من
به خشم

دوستان!
از راست می‌رنجد، نگارم!
چون کنم؟

نکته ناسنجیده گفتم
دلبرا!
معذور دار

عشوه‌ای فرمای
تا
من طبع را موزون کنم

مارس 16, 2012 at 2:16 ب.ظ. بیان دیدگاه

۵۱ – حافظ

گویند:

«سنگ لعل شود در مقام صبر»

آری، شود

ولیک

به خون جگر شود

مارس 16, 2012 at 12:29 ب.ظ. بیان دیدگاه

۵۰ – مولانا

چو در بند شکاری

تو شکاری

مارس 16, 2012 at 12:25 ب.ظ. بیان دیدگاه

۴۹ – حافظ

لافِ عشق و گله از یار؟!

زهی لاف دروغ!

عشق‌بازان چنین، مستحق هجرانند …

مارس 16, 2012 at 12:23 ب.ظ. بیان دیدگاه

۴۸ – مولانا

چون گرسنه می شوی سگ می شوی / تند و بد پیوند و بد رگ می شوی

چون شدی تو سیر مرداری شدی / بی خبر بی پا چو دیواری شدی

پس دمی مردار و دیگر دم سگی / چون کنی در راه شیران خوش تگی

ژوئیه 25, 2011 at 4:45 ب.ظ. بیان دیدگاه

۴۷ – شفیعی کدکنی

این مدعیان که هر چه دیدند نُوَش

کردند به داسِ کهنه ی خود دِرُوَش

آری گله را چو روی واپس آرند

بی شبهه بُزِ لنگ شود پیشرُوَش

شفیعی کدکنی

اکتبر 14, 2010 at 9:18 ق.ظ. بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین



دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.